+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:1 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
|
|
من به خوشنودی خود می نگرم
و براین که نفس عشق چه حالی دارد؟
وبراین که تو چرا با همه شوق مرا می خوانی
وبه یک قهر مرا می رانی؟
من به یکرنگی این آیینه ها مشکوکم
که مرا با همه ی سادگی ام ،چون کلافی پر از گمراهی
چون ترسک پر از ویران
به هزاران گونه
مثل یک هیچ نمایان کردند
من در این جانفسم تنگ شده است
بس که گرداگردم پر از دیوار است گر نبودی اینجا گر دلت
با دل من ساده ویکرنگ نبود
بی گمان غصه مرا می دزدید
می سپردم به خزان
در دو دستان توانای خزون می مردم
بی تو دستم سرد است
بی تو روحم چون موج
بی قرار است
دلم در تپش و درشور است
باتو امّا
شادم
تو شبیه بادی
من شبیه بادبادک هستم
تا تو هستی هستم
بی تو اما
ورقی کاغذ .هیچ........
| |
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:58 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:54 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
روزهایم با این بهانه رو به تاریکی می رود
که امروز دوستت دارم را برایم نجوا خواهی کرد
هر صبح با خود عهد می بندم
که این دو واژه را در دورترین نقطه قلبم پنهان کنم
تا اگر قصد رفتن کردی
آسوده بروی
...اما باز هم خودم را به فرامو شی می زنم
و منتظر می مانم....
دلتنگ صدایت میشوم و بی اختیار زمزمه می کنم
که چقدر هر روز نگرانت می شوم
می دانم... می دانم که بیهوده انتظار میکشم
بگذار در میان این روزها بماند
که هنوز هم بی بهانه دوستت دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:51 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
دوست دارم
اشک چشمم طوفان غم دارد به دل
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز دل
از طرف من به تنها عشقم که تا ابد دوسش دارم و به فکرشم
به چشم من نگاه نکن ، دوباره گریت می گیره
ساده بگم که عشق من ، باید تو قلبت بمیره
فاصله بین من و تو ، از اینجا تا آ سموناست
خیلی عزیزی واسه من ، ولی زمونه بی وفاست
قسم نخور که روزگار ، به کام ما دو تا نبود
به هر کی عاشقه بگو ، غم که یکی دو تا نبود
بگو تا وقتی زندهام ، نگاه تو سهم منه
هر جای دنیا که باشی ،دلم واست پر میزنه
برای این در به دری ، تو بهترین گواهمی
دروغ نگو ، که می دونم همیشه چشم به راهمی
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:40 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:29 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:29 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:9 توسط صلاح الدين .اقبالي
|

زیبای من کجای عالم دو نفر دلداه به هم رسیدن که من تو آخریشون باشیم نه هیچ جا واژه رسیدن مفهومی نداره جز درد ورنج بشتر برای من فاصله ها شکستنی نیستن آینه ها راست گو نیستن پس حال انتظار نداشته باش من همان باشم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:24 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:41 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:39 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:38 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
هفت شهر عشق عبارتند از 



*.:.شهر اول : نگاه و دلربايي .:.*
*.:.شهر دوم : ديدار و آشنايي .:.*
*.:.شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي .:.*
*.:. شهر چهارم : بهانه ، فکر، جدايي .:.*
*.:.شهر پنجم : بي وفايي .:.*
*.:.شهر ششم : دوري و بي اعتنايي .:.*
*.:.شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهايي.:.*

+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:21 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:32 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:18 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:27 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:21 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 17:14 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:17 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:7 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:5 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:27 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 10:44 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
غریبه
غریبه! تو چقدر این واژگان را خوب می فهمی
غزل، احساس، شور شاعران را خوب می فهمی
من از لحن زلال شعرهای چشم تو خواندم
که راز چشم های همزبان را خوب می فهمی
تو که آغوشت از عطر شقایق ها پر از داغ است
دل من-این شهید بی نشان- را خوب می فهمی
منم با کلبه ای درویشی و یک حسرت تازه
و تو که سفره ی خالی نان را خوب می فهمی
چراغ مرده ی احساس من را باز روشن کن
تو که حس غزل های روان را خوب می فهمی
تمام شعرهایم را به تو تقدیم خواهم کرد
کسی آن را نمی فهمد، تو آن را خوب می فهمی

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 18:14 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 16:35 توسط صلاح الدين .اقبالي
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:35 توسط صلاح الدين .اقبالي
|